بارون | بلاگ

بارون

تعرفه تبلیغات در سایت
دو سال گذشت!شاید سال ارامی بود.دعوایی نداشتیم مشکلی نبود!میشود گفت همه چیز خوب بود.به شور و اشتیاق اولین سال باهم بودن نبوداما خوب بود!از بد و خوب بودنش که بگذرم سال دوم تصمیمات مهمی گرفته شد پیشرفت های زیادی کردیم و زندگی هر دومان جهت گرفت حالا ابتدا و انتها و هدف ها روشن شد.حالا بهتر میشد امید بست به اینکه یک سال و نیم که بگذرد رسمی و شرعی برای هم شده ایم...باهم مهاجرت خواهیم کرد و در کشوری غریب از صفر شروع میکنیم!گرچه مطمئنم همه چیز به سادگی امکان ندارد.تصمیم گرفته شد که اواسط سال بعد خانواده ها را در جریان قرار دهیم.تصمیم گرفته شد که منطقی ان ها را قانع کنیم و من واقعا نمیدانم که موفق میشویم یا نه.اما امید...به قول فریمن در شاوشنگ امید چیز خوبیست...نبایداز دستش داد...راستی این روز ها به ان قسمت از دیالوگ فیلم بتمن هم فکر مبکنم :چرا ما سقوط میکنیم ارباب بروسبرای ابنکه یادبگیریم چگونه بلند شویم.. 26.8.96امیدوارم 26.8.98برای همیشه رسمی و شرعی در همین مکان بنویسم که مال هم شده ایم....برچسب‌ها: مناسبت ها + نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۶ساعت 15:55  توسط    |  ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 14:21
شب ها دراکولای غمگینی که...من بودم! *** توی دو پنجره ی گوگوش خودم را حبس کرده ام برق خاموش که شود اتاق شبیه زندگی من میشود.تیره و تار.شاید هم تاریکی مطلق... من در انبوه جمعیت تنهام!این حس از نوجوانی در من بود!حتی وقت هایی که دوران فانتزی بلوغم را پشت پچ پچ های تلفنی و کات کردن های اس ام اسی خراب کردم! حتی شاید از قبل تر!وقتی که وارد دبستان شده بودم!و دلم میخواست یکبار هم شده معلم کلاس دوم دبستان به جای مائده مرا دوست داشت. و چقدر  مهم است دوست داشته شدن!تنها نبودن! وقتی درس سیگنال را بلد بودم همین چند روز پیش همیشه اطرافم شلوغ بود.خیلی شلوغ و من سعی میکردم که برای همه وقت بگذارم اما بعدش...راستش حس میکنم بعد امتحان دورم خالی شد.... خیلی دلتنگم...دلتنگ خودم....برچسب‌ها: یادداشت ها + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 1:34  توسط    |  ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 14:21
 ساعت 5 و 18 دقیقه بامداده.همیشه فکر میکردم اگه شبا رو تا صبح بیدار بمونم کارام خیلی خوب و سریع پیش میره.چند شبه نخوابیدم و همش پشت لب تاپم.شاید داره میشه ده شب.مشغول کد زدن و گریه کردن و به زمین و زمان فحش دادن و دوباره کدزدن.تو برنامه نویسی میگن هر وقت دیدی داری زیادکد میزنی یعنی داداش داری اشتباه میزنی:Dمنم این مدت بارها اشتباه زدم و همچنان در حال زدنم تا خدا کنه این درس پاس شه.این از ندر احوالات این روزهای من با ابروهای پشمالو و ظاهری ژولیده.فقط تموم شه همین!من یکم تعطیلات میخوام.یکم خیال راحت.یعنی از کی ساعاتم دست خودم نبوده که نتونستم چیزی بنویسم و شاید تمام اون ساعتا و دقیقه ها من زندگی نکردم.وقتی خودمو با افکارم تنها نزاشتم....همش درگیر امتحانات و پروژه و درسایی که TAبودم و باید نمره های بچه ها رو رد میکردم و به سوالاشون جواب میدادم...درگیربودن خوب نیست..میگن از مسیر لذت ببر ولی من تو شرایط سخت و پر از فشار نتونستم زندگی کنم.مثل این مدت که اینجا با خودم تنها نشدم....ترم جدید زبان هم مدتیه شروع شده.زبان آلمانی تازه داره سختیش رو نشون میده و بد اینه که نمیتونم و وقت ندارم چیزی بخونم.آقای الفم همینطور ...همیشه هم استادمون که یه خانوم جوونه با یه لحن سرزنش باری از تلفظای افتضاحم ایراد میگیرهو خب حقم داره.اماخب دارم فک میکنم باید این ترم تحصیلی براش وقت بزارم.حتما حتما.همین دیگه...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 14:21
نه!برنخواهم گشت و آن گونه که باید نخواهم بود... رنجیده ام!از تمام این باید های تلخ...! یک باید شیرین به من بدهید! '''' امروز یکشنبه است!بامداد یکشنبه و صدای مرا از سیاهی اتاق سرد خانه دانشجویی میشنوید.یک ادم سرما خورده که فردا ساعت هشت صبح کلاس دارد ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 13:28
رهسپارم به سویت اما....جاده لبریز سوز سرماست...

:/

#چارتار

...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 15:03
باران ریزی میبارید و من تمام پیاده رو ها را قدم زده بودم.تمام حرف ها را گفته و شنیده بودم.تمام راه ها را رفته بودم...و فقط برای من باران،باران بود...
برچسب‌ها: یادداشت ها
نوشته شده توسط در 0:51 |  لینک ثابت   • 
...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 4:33
بیا و فکر کن یکهو سر و کله عشق 15سالگی ات پیدا شود!مثل گوش دادن اهنگ آنشرلی گنگ است...انگار دلت نمیخواهد تمام شود گوش دادن این اهنگ حالا هر چقدر مهسای بد سلیقه بگوید از این آهنگ بدش می آید.هنذفری را بیشتز توی گوشم فزو میبرم...دختری که کنارم دراز کشید...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 4:33
ساعت 3 و 13 دقیقه بهم هشدار میده که داره از وقت خوابت میگذره!و من همچنان مصر هستم که بیام بلاگفا و بنویسم ازحال خوب و بد این روز هام. بالاخره اومد اون کسی که باید می اومد.یه عاشقانه  رو پشت سر گذاشتم و جالب این بود که تو همون عاشقانه و اتفاقات خنده دار توش فهمیدم که چقدر دلم برای تنها بودن تنگ شده.این رو درک نمیکنم چرا زمانایی که زیبا بود و با هم به جاهای قشنگی رفته بودیم لحظه هایی که من بودم و او...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26
خودکشی واژها تولدت مبارک... یک سالگیت ...نه!بیست سالگیت مبارک. تو سالهاست در من بودی....سالها خودکشی کردم و هیچ کجا ثبت نشد...سالهای پر از تجربه های تلخ!وسط قرص هایی که خوردم و خود کشی های نا سرانجام! یا نه زمانی که اولین بار عاشق شدم!تو از همان وقتها بدنیا آمدی! و اسمت را گذاشتم خودکشی واژه ها!چه قدر بهت می آمد.تو دختر چروکیده ای هستی که گریه های زیادی کرده ای خریت ها کرده ای و حالا.....آنقدر خست...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26
توی راه پله نشسته ام و به عبور سریع ماشین ها نگاه میکنم...بادی توی چادرم میپیچد و حالم دگرگون میشود ....به ستاره هایی در دور دست نگاه میکنم....به ال ای دی های مغازه روبرویم...به پنجره هایی که محاصره ام کرده اند .وسط زندگی آدم ها نشسته ام....وسط اندوه و شادی هایشان...شاید هم وسط قرص های شبانه زنی که مردش هنوز به خانه برنگشسته است......در خودم مچاله میشوم....مثل کاغذی سپید پر از خط خطی که خیال شعر ش...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26