بارون

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
نه!برنخواهم گشت و آن گونه که باید نخواهم بود... رنجیده ام!از تمام این باید های تلخ...! یک باید شیرین به من بدهید! '''' امروز یکشنبه است!بامداد یکشنبه و صدای مرا از سیاهی اتاق سرد خانه دانشجویی میشنوید.یک ادم سرما خورده که فردا ساعت هشت صبح کلاس دارد
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 13:28
برچسب‌ها :
رهسپارم به سویت اما....جاده لبریز سوز سرماست...

:/

#چارتار

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 15:03
برچسب‌ها :
باران ریزی میبارید و من تمام پیاده رو ها را قدم زده بودم.تمام حرف ها را گفته و شنیده بودم.تمام راه ها را رفته بودم...و فقط برای من باران،باران بود...
برچسب‌ها: یادداشت ها
نوشته شده توسط در 0:51 |  لینک ثابت   • 
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 4:33
برچسب‌ها :
بیا و فکر کن یکهو سر و کله عشق 15سالگی ات پیدا شود!مثل گوش دادن اهنگ آنشرلی گنگ است...انگار دلت نمیخواهد تمام شود گوش دادن این اهنگ حالا هر چقدر مهسای بد سلیقه بگوید از این آهنگ بدش می آید.هنذفری را بیشتز توی گوشم فزو میبرم...دختری که کنارم دراز کشید
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 4:33
برچسب‌ها :
ساعت 3 و 13 دقیقه بهم هشدار میده که داره از وقت خوابت میگذره!و من همچنان مصر هستم که بیام بلاگفا و بنویسم ازحال خوب و بد این روز هام. بالاخره اومد اون کسی که باید می اومد.یه عاشقانه  رو پشت سر گذاشتم و جالب این بود که تو همون عاشقانه و اتفاقات خنده دار توش فهمیدم که چقدر دلم برای تنها بودن تنگ شده.این رو درک نمیکنم چرا زمانایی که زیبا بود و با هم به جاهای قشنگی رفته بودیم لحظه هایی که من بودم و او
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26
برچسب‌ها :
خودکشی واژها تولدت مبارک... یک سالگیت ...نه!بیست سالگیت مبارک. تو سالهاست در من بودی....سالها خودکشی کردم و هیچ کجا ثبت نشد...سالهای پر از تجربه های تلخ!وسط قرص هایی که خوردم و خود کشی های نا سرانجام! یا نه زمانی که اولین بار عاشق شدم!تو از همان وقتها بدنیا آمدی! و اسمت را گذاشتم خودکشی واژه ها!چه قدر بهت می آمد.تو دختر چروکیده ای هستی که گریه های زیادی کرده ای خریت ها کرده ای و حالا.....آنقدر خست
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26
برچسب‌ها : خودکشی,
توی راه پله نشسته ام و به عبور سریع ماشین ها نگاه میکنم...بادی توی چادرم میپیچد و حالم دگرگون میشود ....به ستاره هایی در دور دست نگاه میکنم....به ال ای دی های مغازه روبرویم...به پنجره هایی که محاصره ام کرده اند .وسط زندگی آدم ها نشسته ام....وسط اندوه و شادی هایشان...شاید هم وسط قرص های شبانه زنی که مردش هنوز به خانه برنگشسته است......در خودم مچاله میشوم....مثل کاغذی سپید پر از خط خطی که خیال شعر ش
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26
برچسب‌ها :
- بارها آدم ها از من پرسیدند که دوستش داری با عاشقش هستی ؟ و من ماندم چه بگویم! من از احساسات خودم هم بی خبر بودم! - بی شک بپرسند ساعت مورد علاقه ت چیست میگویم همان ساعتی که میروم به رخت خواب!همان ساعتی که بی دغدغه چشم هام را میبندم. ...همان ساعت دوست داشتنی خواب آلودگی.... - من همیشه از سرما متنفر بودم! و بهترین فصل برایم بهار و تابستان بود .. با اینه اهل بهمن بودم اما هیچوقت دلم برایش غنج نرفت ع
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26
برچسب‌ها : زمستان,
بین قفسه های کتاب کتابخانه برایم کتاب گذاشته بود....و یک پلاک الله...که هنوز هم کنج کیفم جا خوش کرده.ما دنیای غریبی داشتیم.بخاطر من می آمد انجمن شعر! و یادم است چقدر روی همه چیز حساسیت افراطی داشت...نماز شب هایش  و روزه های گاه و بی گاهش... دنیای خاکستری غمگینی بود... اولین آدمی بود که بعد از پدرم دستش را گرفتم....هنوز تحکم آن دست ها توی حافظه چشم هایم ثبت شده... بعد از او دنیا به طرز احمقانه ای ت
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26
برچسب‌ها : ولیمه,
برایم مهم نبود اصلا که رفیق نبود... مهم نبود که مرا!!!ترجیح داده بود...پیچانده بود !فروخته بود و هر  اسمی که میشود رویش گذاشت که انکار هم نکرد فقط با چند بهانه خواست توضیح بدهد...توجیه کند..  فکر میکردم بعد از آن اتفاق با خانم جیم  قطع رابطه کنم اما یکهو فکر کردم همه چیز بستگی به انتظارت از طرف دارد. زیاد هم انتظار نداشتم  .برای همین دلم نشکست و قطع رابطه نکردم بلکه رفتم فردای همان شب خانه شان چتر
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 6:26
برچسب‌ها :